توي وبلاگها را ميخواندم از ابيات آن اين بود كه ظاهرا" اين داستان ابتدا در كليله و دمنه باشد حقيقت اين كه من از خواندن كليله دمنه زياد حال نمي كنم به همين خاطر هروقت ميخوانم داستانها را نصفه كاره رها ميكنم شايد به همين خاطر باشد كه اين داستان را نديده بودم علي ايحال اين داستان را چون خوشم آمد با توجه به تفسيرهاي آن براتون مي گذارم
از کلیله بازخوان این قصه را اندر آن قصه طلب کن حصه را
طایفهی نخجیر در وادی خَوش بودشان از شیر دائم کشمکَش
آوردهاند در مرغزاری که نسیم آن بوی بهشتی میداد و از هر شاخی هزار ستارهی تابان و در هر ستارهای هزار سپهر حیران ... وُحوش بسیار به سبب چراخور و آب در فراوانی نعمت بودند ...
شیری در آن بیشه بود که هر روز به آنها حمله میکرد و جمعی را میکشت و جمعی از ترس میگریختند، خلاصه از دست شیر امنیت و آسایش نداشتند.
حیله کردند آمدند ایشان به شیر کز وظیفه ما تو را داریم سیر
بعد از این اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا
آنها قرار گذاشتند روزی یک شکار به قید قرعه برای شیر ببرند، شیر هم پذیرفت و گفت : «اگر وفا ببینم و مکر و حیله نباشد میپذیرم. چه کنم هم مردم با من به فریب رفتار میکنند و هم نفس خودم !»
حیوانات گفتند : توکل به خدا کن، هرچه تقدیر باشد همان خواهد بود شیر گفت :
گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند
رو توکل کن تو با کس ای عمو جهد میکن، کسب میکن موبه مو
نخجیران (حیوانات شکارگاه) در پاسخ گفتند کسب و کار از ضعف ایمان ماست باید شخص به خدا توکل کرده به هیچ کس دیگر رو نکند.
نیست کسبی از توکل خوبتر چیست از تسلیم، خود محبوبتر ؟
شیرگفت : «درست است ولی خدا نردبانی پیش پای ما نهاده است.»
پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن، اینجا طمع خام
یعنی زندگی چون نردبان است که باید پله پله رفت : اول سعی است، سپس توکل و آنگاه تسلیم.
پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان توچنگ ؟
سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود
شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر ، نعمت از کفت بیرون کند (1)
خلاصه اینکه خدا تو را دست داده است که کار کنی، مغز و فکر داده که فکر کنی، پای داده تا راه بروی. شکر نعمت آنها کاربرد صحیح آنهاست پس عدم استفاده از این ابزار، کفر نعمت است و موجب نابودی این نعمتها در وجود خودت میشود