اين ايام در سال 1361 زماني بود كه رزمندگان اسلام در حال آماده شدن براي عمليات پيروزمندانه بيت المقدس بودن اگردرسـت يادم باشد مرحله اول عمليات اوايل ارديبهشت(حدود دهم) شروع شـد . ديروز در جائي ياد آوري عمليات خرمشــهر شد كـلي باخودم خاطرات رو مرور كردم دوستان دهه 60 (مدرسه ،شهيد، جــانباز ،رزمنده و...) از هيچـكدام آنها خبري ندارم ديشب توي مسجد محل به منــاسبت ايام فاطميه ايستگاه صلواتي بر پا بود وقتي بعد از نماز برگشتم به كتـابها مراجعه كردم يك كتابي دارم حاوي خاطرات رزمندگان و آزادگاناست دراولين نگاه به يك خاطره ازمرحوم ابوترابي رسيدم ، خيلي به دل نشست اين خاطره را براي شما عينا" ميگزارم .

«در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان میگفتیم، اما به گونهای که دشمن نفهمد. روزي جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان میگویی؟ بیا جلو»! یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت». برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه میکنی. من اذان گفتم». مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو». برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد. وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است». به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش میبارید. آن مأمور بعثی، گاهی وقتها آب میپاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) میدادند که بیشتر آن خمیر بود. ایشان میگفت: «میدیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه میشوم. نان را فقط مزه مزه میكردم که شیرهاش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی میآمد و برای اینکه بیشتر اذیت کند، آب میآورد، ولی میریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار میکرد». میگفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک میشوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار میكنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنهکام به شهادت برسم». سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار میکنم. این شهادت همراه با تشنهکامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن. دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمیخورد و دهانم خشک شده است. در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب میآورد و میریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا میزد که بیا آب آوردهام. اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق میکند و دارد گریه میکند و میگوید: بیا که آب آوردهام. او مرا قسم میداد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم. عراقیها هیچوقت به حضرت زهرا(س) قسم نمیخوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و میگوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق میکند». همینطور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمیکنم. گفت: دیشب، نیمهشب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آوردهای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.» يادشان گرامي و روحشان شاد .

![]()
طبق روال همه ساله براي اجراي مراسم سال تحويل به اسفين رفته بوديم انتظار داشتم بر خلاف سالهاي گذشته كه سال تحويل شب بود جمعيت خيلي بيشترحضور داشته باشد ولي شايد از سالهاي پيش كمتر هم بود در يك نظر سنجي ،گروهي معتقد بودن چون بين روز بوده يكعده به مسافرت رفته اند . بعد از مراسم دعا و نيايش در زمان تحويل سال دعاي يا مقلب القوب ...... دسته جمعي خوانده شد و سپس جمعيت از دست متولي امامزاده به رسم هميشگي دشت دريافت كردن (از نكته هاي جالب مراسم توزيع اسكناسهاي يكصد و دويست ريالي نو بود كه گروهي از ايشان سؤال ميكردن از كجا پيدا كرده است)بعد از مراسم خيلي زود آمامزاده خالي از زائر شد به گونه اي كه در سر تپه ها هم كسي پيدا نميشد ماهم به ده رفتيم و بعد از عيد ديدني به منزل برگشتيم .( البته تصوير منظره اي كه ملاحظه مينمائيد در ارديبهشت ماه سال 86 از بيابانهاي اطراف اسفين تهيه شده است )

قداست ایران،بلندى دماوند
اصالت نوروز ،قدرت آرش، شرافت کاوه
غیرت بابک،نجابت مازیار،زیبایى شیرین،عشق فرهاد
شکوه جمشید،عمر پرسپولیس ،منش کوروش ، پندارنیک ، گفتارنیک
کردارنیک را از خداي منان برایتان دراین نوروز سفید آرزو میکنم
پیشاپیش سال ۹۱مبارک